سیب قرمزی را در دست می گیرم
خطوط فرمزش به زردی شعرهای عاشقانه ام گراییده است
تو از پشت تمام سیب های کال ذهنت
تمام عشق و شعرهای عاشقانه را به سخره می گیری
و سلول های سیب شعرم
بعد از لحظات گرم رسیدن های سبز
می خواهند همان سیب های کالی باشند که نرسیده اند
همان شعرهایی باشند که نسروده ام
من تمام خیابان ها را پراز سیب هایی می بینم
که برای همدیگر سرودهای سیاه می خوانند
من شعرهایم را چندی است به طناب دار سیب هایی سپرده ام
که دوست دارند فقط در شعرهایی باشند
که تیتر روزنامه ها را پر می کنند.
نازی من
من روزنامه می خواهم
من شعر می خواهم
من سیب می خواهم/همه کال و سبز پررنگ
بگذار این خیابان مرا به بهترین دردها پیوند دهد
و آن روز من سکوت خواهم کرد
تا سیب ها خود سروده شوند
تا شعرها خود قرمز
تا روزنامه ها خود سوخته
نازی تمام بخت های بدم
من روزنامه می خواهم .....
این روزها واقعیت های روزمره نوشته هایم
بوی عکس هایی را می دهند
که بی وقت ترین بار، از نرسیده ترین نوشته هایم
گرفته اند
چندی است آسمان در فیلم شعرهایی که
بازی می کنم/ می نویسم
شکل گودالی را به خود گرفنه است
که من رسیده ترین نمایشنامه هایم را
سربه زیرتر از همیشه
دردل آن زمزمه
می کردم/می کنم
....ما بهتر است هرکداممان
چاهی برای آسمان دردهامان داشته باشیم
....برای چه می ترسی نازی من
چرا سرت را رو به آسمان کرده ای
چرا گودال را به نظاره ای؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
....ما بهتر است اسم هایمان را
همان گونه که به عاریت گرفته ایم
از بهترین فرهنگ ها
دفن کنیم در تاریک ترین شعرها
نازی من؛ حتمآ می گویی:
"این چرت و پرت ها چیست که
برای خود/من
می بافی/می بافم!!"
انسان را به بالاترین گودال ارتقا دادیم
و خود نشسته ایم تا یکی از راه برسد
و عمیق ترین چاه را در عرش
برایمان بسازد/ بسازیم
راستی یادم رفته که تو مادرم بودی یا...
معشوقه ام
هر چه می خواهی باش
به ...
انسان را مادری بخشیدیم
تا برایش مرهمی باشد
برای زخم هایی که به سان شعرهایش
سر وا نکرده بودند
به سان شعرهایم که
سر بریده شدند/شدی/شدیم
تا یادم نرفته بگویم که نه
دیگر مهم نیست روی کدام بالش سرت را
می گذاری/می گذارم
همین که راست راست راه می روی و
لرزان لرزان چال می کنی
آرزوهایت را
نه در شعر
نه در روزنامه
نه در آسمان...
برای خالق اثرهای غیر هنری ات
تمام سرافکندگی ها را به جان خریده ای
آفرین و مرگ بر تو!!!
