تبليغاتX
دستانت زندگی می بخشند
 
دستانت زندگی می بخشند
 
 
«خوشبختي چيزي نيست جز فاصله اين بدبختي تا بدبختي بعد.» چارلی چاپلین
 

پاییز که بیاید همه ترانه تو را خواهند خواند

و برای تو خواهند سرود

زیرا پاییز با تو و عشق پاک ات خودنمایی می کند

اصلآ می دانی تو را  به پاییز خواهم سپرد

تا هرچه خوبی است نثارت کند

و تا سحرگاه فراق

سیرابت سازد از مهر

آبان که می آید

تو را در آذری از نور می بینم

و درودت می فرستم پریچهر من

دوستت دارم

زیرا با پاییز زاده شدی

و او را پادشاه فصل ها کردی

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 

کسی که گفت

عشق زنده و پایدار خواهد بود

خود تیشه بر ریشه اش زد

کلاه من افتاد

روی آواری از اشعار چشمان تو

مرا کلاهبردار خوانده بودند

همسایه ها بر تلی از گمان و

بی ثباتی نشسته و داوری می کردند

عشق به سان درختی توخالی می نمود

که آشیان چند دارکوب از معشوقه بی خبر

گشته بود.

چندی گذشت

و میوه های گندیده ، ثمره ی درختانی شدند

که تیشه ای همچون کلاه بر ریشه ی سرشان

زده بودند

عشق را توان معنای کسی نبود

و کسی را توان معنای عشق

یکی چون بیداری در سیل خواب دوستان

فریاد می زد

زنده باد عشق

زنده باد انسان!!!

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 

خورشید را به زمین کوبید خواهم

 زیرا که من طلب خدایی دارم

در بوستان چشم هایت

چشمه ای غبارآلود جاری است

آن را با برف پاک کنی

تمیز خواهم کرد

در خیابانی پر از ماشین هایی با عینک های دودی

سوپرمارکت هایی با طعم سیبی از درون چروکیده

که سوسیس هایش ادعای عاشقی می کنند

آسمان را گره زد خواهم به زمین

مزرعه کنار خانه مان چقدر زردانه

برایم داستان های خورشیدوار می نویسد

با اندوهی از گدازه های فروخفته در خود

بقالی سر کوچه ستاره های

احتکار شده اش را داد می زند

از

اله شام

تا

صبح اول وقت

چرا کهکشان  اینقدر غمگین شده است

آرزوهایی که روی عینک های ماشین ها

در هم لولیدند و به خود پیچیدند

بگذار خورشیدها و زمین ها

در جای خود آرام گیرند

شاید بهتر است تنها

به غبارروبی

چشمان تو بپردازم

من نمی توانم

نمی خواهم خدا باشم......

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 

 

سیب قرمزی را در دست می گیرم

خطوط فرمزش به زردی شعرهای عاشقانه ام گراییده است

تو از پشت تمام سیب های کال ذهنت

تمام عشق و شعرهای عاشقانه را به سخره می گیری

و سلول های سیب شعرم

بعد از لحظات گرم رسیدن های سبز

می خواهند همان سیب های کالی باشند که نرسیده اند

همان شعرهایی باشند که نسروده ام

من تمام خیابان ها را پراز سیب هایی می بینم

که برای همدیگر سرودهای سیاه می خوانند

من شعرهایم را چندی است به طناب دار سیب هایی سپرده ام

که دوست دارند فقط در شعرهایی باشند

که تیتر روزنامه ها را پر می کنند.

نازی من

من روزنامه می خواهم

من شعر می خواهم

من سیب می خواهم/همه کال و سبز پررنگ

بگذار این خیابان مرا به بهترین دردها پیوند دهد

و آن روز من سکوت خواهم کرد

تا سیب ها خود سروده شوند

تا شعرها خود قرمز

تا روزنامه ها خود سوخته

نازی تمام بخت های بدم

من روزنامه می خواهم .....

این روزها واقعیت های روزمره نوشته هایم

بوی عکس هایی را می دهند

که بی وقت ترین بار، از نرسیده ترین نوشته هایم

گرفته اند

چندی است آسمان در فیلم شعرهایی که

بازی می کنم/ می نویسم

شکل گودالی را به خود گرفنه است

که من رسیده ترین نمایشنامه هایم را

سربه زیرتر از همیشه

دردل آن زمزمه

می کردم/می کنم

 

 

....ما بهتر است هرکداممان

چاهی برای آسمان دردهامان داشته باشیم

....برای چه می ترسی نازی من

چرا سرت را رو به آسمان کرده ای

چرا گودال را به نظاره ای؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

....ما بهتر است اسم هایمان را

همان گونه که به عاریت گرفته ایم

از بهترین فرهنگ ها

دفن کنیم در تاریک ترین شعرها

 

نازی من؛ حتمآ می گویی:

"این چرت و پرت ها چیست که

برای خود/من

می بافی/می بافم!!"

انسان را به بالاترین گودال ارتقا دادیم

و خود نشسته ایم تا یکی از راه برسد

و عمیق ترین چاه را در عرش

برایمان بسازد/ بسازیم

راستی یادم رفته که تو مادرم بودی یا...

معشوقه ام

هر چه می خواهی باش

به ...

انسان را مادری بخشیدیم

تا برایش مرهمی باشد

برای زخم هایی که به سان شعرهایش

سر وا نکرده بودند

به سان شعرهایم که

سر بریده شدند/شدی/شدیم

تا یادم نرفته بگویم که نه

دیگر مهم نیست روی کدام بالش سرت را

می گذاری/می گذارم

همین که  راست راست راه می روی  و

لرزان لرزان چال می کنی

آرزوهایت را

نه در شعر

نه در روزنامه

نه در آسمان...

برای خالق اثرهای غیر هنری ات

تمام سرافکندگی ها را به جان خریده ای

آفرین و مرگ بر تو!!!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 

آنچه مرا از پاي در مي آورد، ناممكن بودن نوشتن است.              محمود دولت آبادي

 

وقتي مي نويسي نه دردها را ياراي مقابله با راه حل هاست ونه خوشي ها را خوف تمام شدن.راهت را انتخاب مي كني و بي هيچ هراسي در پيش مي گيري. همه را در دستهايت گرفته و قدرت زندگي دادن و گرفتنت را به رخ آنها مي كشي. مقصودم فخرفروشي نيست؛ تنها قدرت وشكوهي است كه نوشتن به دستهايت مي دهد. پس سعي كن با دستهاي اعجازگرت زندگي را به آدميان هديه كني.

 

باور كن كه دستانت زندگي مي بخشند.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 
تا تو باشی

نه شعر خواهم نوشت

و نه گریه خواهم کرد

بر بلندای تپه ای سجده خواهم کرد

و برای خدا خواهم خواند

شعر هایی ار نزار قبانی.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 

«بوی بی تفکری تمام شهر را پوشانده بود ؛ مثل پارچه ی سیاه بزرگی که بر کالبد جسدی بی تحرک کشیده باشند. تفکرات موهوم و ضداخلاقی بی محابا چون آتشی تن های روشنفکران مغموم را می سوزاند و شهر همچنان آوای کور بی تحرکی را سر می داد.»

مادر اینها را برای کودک می گفت اما او نمی توانست بفهمد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 
گفته بود نوشته هایش را

برایش خواهد فرستاد

تا بهترین موسیقی سال را

بسازد

قنادی ها بسته شدند

و موسیقی ساخته شد

در حالی که تماشاگران

در بهترین ساعات پخش

بیلیارد شرطی

بازی می کردند.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 
تو نگاهم می کردی

و خدا بزرگتر می شد

تو نگاهم نکردی

و خدا دورتر شد

ضلع سوم این مثلث

دستهای من است

اینک من می نویسم

و تو   و خدا

در این دفتر نمی گنجید!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 
اندکی بدی در نهاد تو

اندکی بدی در نهاد من

اندکی بدی در نهاد ما... ـ

 

           و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.

آبریزی کوچک به هر سراچه ـ هر چند که خلوتگاه عشقی باشد ـ

   شهر را

                  از برای آن که به گنداب در نشیند

                                                                   کفایت است.

 

                     « او شاملو بود ... احمد »

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 

زن : چه عجب صدایت را شنیدیم. حالا من هیچ، تو را خدا دلت به حال این بچه ها نمی سوزد؟ یک سال می شود که صورتت را ندیده اند.

مرد : خسته ام تازه از سر کار می آیم.الآن سرویس می آید زود باش حرفهایت را بزن.

زن : علی مرتب سراغ تو را می گیرد. زهرا هم که دیگر یادش رفته پدری دارد.این هم شد زندگی .شب و روز کارم این شده که به آنها بفهمانم پدرتان مجبور هست دور از ما باشد.

مرد : زود بگو حالشان چطور است؟ الآن سرویس می آید. حتمآ علی بزرگ شده و زهرا هم برای خودش خانمی شده است.

زن : چه فایده . بچه که فقط به مهر مادری نیاز ندارد. بگذریم . دیگر نمی توانم این وضع را تحمل کنم. اگر تا یک هفته آمدی که هیچ؛ وگرنه بچه ها را ول می کنم به امان خدا و می روم خانه ی پدرم.

مرد : بس کن دیگر. خسته شدم از بس از این حرفهای تکرای گوشم را پر کردی. گوشی را بده به علی ، تا چند کلمه ای با او صحبت کنم.

زن با لحنی عصبانی : علی در حیاط دارد بازی می کند. منتظر باش تا صدایش کنم. علی ، پسرم بیا ؛ پدرت.

علی با خوشحالی به طرف اتاق دوید و گوشی را برداشت : سلام بابا.

مرد سوار سرویس شده و رفته بود.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 
تنور نفس گرم رفاقت ها

در ساعت X بايد ها

نان هاي سوخته

تحويل صاحبان بايد ها داد

و قيمت ها همچنان رو به كاهش داشت

در بهترين نانوايي هاي شهر

علت تنها يك چیز بود:

بايدها، بايد از بورس مهرباني خارج مي شدند

و سفره ي سلطه ي سهامشان را

با تمام نان هاي سوخته ي خويش

جاي ديگر پهن مي كردند.  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط عمو زنجیرباف  | 
 
  بالا